|
سلام!
داشتم می گفتم من طعم عشق رو چشیدم ،اما با امین حالا چه جوریش الان میگم ... یه دوستی داشتم اسمش زهره بود ،منو دعوت کرد به یه پارتی خیلی بی خودی ... نمی خواستم برم اما تو رودروایسی موندم و قبول کردم برم . می دونستم که زهره اهل رفیق بازی هست اما نمی دونستم که وقتی پیش دوست پسراشه همه چیز یادش می ره و هر کاری بخواد می کنه ... خلاصه من رفتم اون جا دیدم که آدمهای عوضی دارن میان اونجا ، منم که تازه با امین دوست شده بودم سریع گفتم : می خوام یه زنگ بزنم و زنگ زدم گفتم اگه می شه سریع آماده شو بیا اینجا، اونم خوشبختانه فکر کنم چون تازه با هم دوست شده بودیم اومد . وقتی اومد یه لحظه احساس کردم که حتما براش مهم بودم که تا بهش گفتم بیا اومد،یه لحظه احساس کردم که نزدیک شدم . نگاش که می کردم دیگه اون امینی که قبل می شناختم نبود، دیگه برام فرق کرده بود ،چون توی لحظه ای که واقعا به یه حامی احتیاج داشتم ،تا گفتم اومد . تا اون موقع هم دوست پسر زیاد داشتم،ولی می دونستم اونای دیگه نمیان منم بهشون نگفتم . اون شب وقتی نگاش می کردم یه جوری دلم می لرزید، وقتی دیدم اونجا هم من سختمه هم اون و اینکه شب بود و اونجام از خونه ما دور گفتم زودتر بریم که هم ازش تشکر کنم هم اینکه یه کمی دلم می خواست باهاش باشم . نگاش که می کردم دیگه نمی تونستم حرف بزنم برای چند لحظه بیشتر که تو وجودش خورد می شدم ،میدیدم که با همه فرق داره دیگه حتی به نظرم تیپش هم جالب شده بود. یه تیپ ساده خیلی مردونه .... البته قبل از این ماجرا ازش خوشم اومده بود. ولی مثل بقیه نه این جوری ... امدیم بیرون رفتیم، تو خیابون تو کوچه پس کوچه ها یه خورده قدم زدیم و حرف زدیم ،من یادم نیست دقیقا چی می گفتیم اما می دونم که داشتم از این که کنارش راه میرفتم لذت می بردم ... منو رسوند خونه اصلا دلم نمی خواست ازش جدا بشم . فکر می کردم اگه بره دیگه بر نمی گرده اون وقت دلم خیلی براش تنگ میشه ،ولی منو گذاشت و وقتی می خواست بره نمی دونم چی شد .... یه لحظه دلم خواست بوسش کنم ،اما متاسفانه یا خوشبختانه من رفیق پسر زیاد داشتم ولی هیچ وقت غرورم نمی ذاشت که به یه پسر اینقدر نزدیک بشم یعنی یه جورایی بلد نبودم چه جوری برم و بوسش کنم ،بعد یه لحظه یاد بابام افتادم که یه وقتایی که با ما قهر بودو می خواست بوسمون کنه بهانه می آورد که می خواد در گوشه مون یه چیزی بگه اون وقت یه دفعه بوسمون می کرد ، منم همین کارو کردم... گفتم امین یه لحظه بیا می خوام یه چیزی در گوشت بگم اونم وقتی اومد نزدیک یه بوس با ترس و لرز ازش کردم و گفتم خداحافظ و اومدم برم که خندید و گفت :پس من چی نامرد !! منم که داشتم از خجالت میمردم رفتم جلو که اونم منو بوس کرد . اون شب تموم شد اما برای من تازه شروع شده بود . تازه اون حالتی شده بودم ،تا اون موقع اون جوری نبودم نمی دونستم این حسی که دارم چیه ؟! اون شب آرامشی خواصی داشتم ،دیگه از فردای اون روز دلم می خواست بیشتر ببینمش ،بیشتر بشناسمش... این آغاز لرزش دل من برای یه نفر بود. ای کاش حالا بر می گشیم به اون شب چون اون شب تو زندگیم ، قشنگ ترین شب زندگیم بود. (دوستای خوبم شرمنده که اینقدر پر چونگی کردم و سرتون رو درد آوردم،بالاخره منم یه آدم بودم که عاشق شدم و دوست دارم شمام قصه ی عشق منو بدونید ،تا شاید بتونید از تجربیات من استفاده کنید که یه عشق پاک داشته باشید.)
سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به
دنیامی آیند... و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره ها ی زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست . عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید. عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است. عشق نفسهای کودکی شادمانه است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند. تو از عشق چه می دانی؟ اولین بار عشق را کجا دیدی؟ چه وقت با او حرف زدی؟ چه کسی به تو گفت،عشق چه رنگی است؟ عشق گاهی به رنگ آسمان است وگاهی به رنگ پرهای پرستویی که بدنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان پنهان کرده ایم. من از عشق وضو می سازم من با عشق نماز می خوانم من در عشق غرق می شوم. من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است، می پوسم من بی عشق می میرم عشق را همه جا می توان دید: در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر، در چشمهای زنی که در باران خیس شده است،در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسدو در هوای ابری امروز. با عشق می توان حرف زد، با عشق می توان راه رفت با عشق می نوان گریه کرد... با عشق می توان همه دیوارها را برداشت و به جای آن پجره کاشت . سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی عشق نمی توان زیست.... امینم بی تو نمی توانم باشم...
نمی دونم چی شد که اینقدر دیوانش شدم ... یه روزی اومد و گفت دوست دارم ، من بهش خندیدم آخه اون موقع توی اوج شیطنت هام بودم ،نمی دونستم عشق چیه و دوست داشتن چیه ...نمی دونستم ،به خدا نمی دونستم اما حالا نمی دونم اصلا چه جوری گذشت و چی شد اصلا ..که من عاشقش شدم .حالا می فهمم خندیدن به عشق یه عاشق ،چقدر اون عاشق رو عذاب می ده ....من عاشق شدم ،عاشق کسی که هیچ وقت فکر نمی کردم تو زندگیم مطرحش کنم .ببین کار دنیا رو ،بازی روزگار بد بازی با من کرد (آه )دوستای خوبم از این به بعد می خوام براتون از عاشق شدنم بگم ،امیدوارم خسته نشین .بعضی اوقات آدم از این سرنوشت بد رو دست می خوره ! منو بزارین جز تنبیه شدگان روزگار که دیگران بایداز من درس عبرت بگیرن!!!
چرایش مهم نیست ولی این مجهول مفید راخوب درک می کنم . این مجهول مفید دوست داشتنی را که هر وقت بهش فکر می کنم یاد این شعر می افتم:
...بس که پیدا بودی هیچ کس با خبر از نام و نشان تو نبود چشمه ای صاف نهان در دل کوه غنچه ای سرخ نهان در دل مه هیچ کس در پی روح جوان تو نبود نگران همه بودی اما هیچ کس نگران تو نبود ... نه چرایش مهم نیست .چطوری وکی و کجایش هم مهم نیست ...ولی یه جورایی انگار باهاش زندگی کردم.
چه شبي بود اونشب
گفتى : دوستت دارم و منتظر جواب من موندى ، شوكه شده بودم چون سنت شكنى كرده بودى همون شب يادته............. ساعت 1:15نيمه شب بود ....... يادمه نمي دونم چند شب از اون شب مي گذره ولي من عشقت رو قبول كردم ، پذيرفتم و با ذره ذره وجودم احساسش کردم دانستم که تو در كنار منى.......... عجيبه كه سرنوشت چه كارهايى مي تونه بكنه. تو قلبم رو لمس كردى، قلبم رو قفل كرده بودم و تو آزادش كردى. گاهى اوقات آدم يه احساسى داره ولى نمي تونه بيان کنه، اما تواحساست روبا زيبايي هر چه تمام تر برام بيان کردي. تو ذهنم يه عشق فوق العاده نسبت به توبه وجود آمد. وقتى به لحظاتى فكر مي كنم كه با هم حرف مي زديم ، تو به من نيرومضاعف مي بخشيدى ، تو بهم نشون دادى كه رسيدن به آسمون چه لذتى داره من بهت خيلى خيلى مديونم . چون همه اينا رو عشق تو به من داد هميشه فکر مي کنم جزيى از وجودت هميشه همراهمه ، تو قلبم هميشه يه جايى براى تو هست...... براى تمام زندگى ، هر جا باشم تو هستى . بهت مديونم و دلم مي خواد از تمام راه هاى ممكن ازت تشكر كنم از تمام راه هاى ممكن ....... هميشه به تو فكر مي كنم به لحظه ديدارت ، قبلاْ سخت و مشكل بود . اما حالا ياد گرفتم كه تو آرامش منتظرت باشم. منتظر تو هستم و دقيقه ها رو مي شمرم مي دونم اين فاصله اى كه بين ماست اذيت مي كنه ولى باور كن من هم اذيت مي شم حتى بيشتر از تو. گاهى اوقات فكر مي كنم بعد از ديدن تو به اندازه يه پر سبك مي شم و مي تونم برم تو آسمون پرواز كنم. امین تنهاىتنها بودم . تنهاى تنها . ولى حالا ديگه زندگى بدون تو ممكن نيست. اصلاْ ممكن نيست . چون تازه فهميدم كه تو نصفه ديگه قلب من هستى كه گمش كرده بودم....... كنارم بمون ، هميشه پيشم بمون . گاهى اوقات كه به گذشته خودم نگاه مي كنم مي ترسم . ديگه نمي خوام اون نقش كهنه رو بازى كنم . دلم مي خواد با همه غم هام بجنگم. پيش من باش تا بتونم تو اين جنگ لعنتى برنده بشم. تو خوابم تو هستى ... تو روياهام تو هستى ... خارج از رويا و تو زندگيم تو هستى.. هميشه تو هستى . من هميشه محتاجتم ، هميشه بهت نياز دارم . پس پيشم بمون مي گم دوستت دارم ، ولى اشتباه مي كنم... مي گم عاشقتم ، ولى اين درست نيست... چون عشق نمي تونه هيچ وقت اين اندازه باشه ، حتى عشقم نمي تونه همچين بلايى سر آدم بياره. كار من ديگه از عشق و دوست داشتن گذشته... مي دونى ، هيچى نمي خوام....... هيچى لازم ندارم... فقط عشق من رو قبول كن.. از اين بيشتر هيچى نمي خوام... اين بار من به تو مي گم تا ابد ، تا هميشه پيشت مي مونم عشق من رو قبول كن و دوستت دارم........... اي رهنورد خسته تن و خسته جان من ! موي سپيد گونه تو گرد راه تست آثار خسته جاني تو در نگاه تست در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ درد و ملال بود و غمي جانگداز بود اما به زندگاني پر افتخار تو ـ نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود. *** دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد جان تو جز به راه مروت گذر نكرد مرد خدا توئي روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد.
خلاصه ترین حرفهایم ،بی غرض ترین گفته هایم برای توست .
برای بالی به وسعت پرواز . می دانی چقدر رفتنت بر من سخت بود و ای کاش نمی رفتی و مرگ را بر من حتمی نمی کردی . بعد از رفتن تو هیچ قاصدکی بر لب پنجره ام ننشست و هرگز برایم خبری نیاورد . در کجا بخوانمت در کدام دیار ناشناخته و در کدام آسمان درکنار کدام ستاره سراغت را بگیرم ؟ بدان و آگاه باش هر کجا هستی دلم روانه توست. ای کاش بودی وستاره های درخشان روی گونه هایم رامی دیدی و با دستان پر مهرت اشکهایم را را پاک می کردی. ای کاش بودی و پرسه های بی هدف مرا در جاده های انتظار و تنهایی می دیدی که چگونه آرام و بی صدا شکستم ،حتی بدون اینکه کسی صدای شکستنم را بشنود. ای کاش زمان به عقب برمی گشت و دوباره لحظه های طلایی را که با تو سپری کردم یکباره دیگه می دیدم . ای کاش صدای قلب خسته ام را از درون زندان نگاهت می شنیدی. اما ای تک ستاره قلبم مرا از صفحه قلبت پاک و محو نکن که تو در قلبم جاودانه و ماندگار هستی . حتی تا روز قیامت و تا آخرین ثانیه ها و لحظه های جهان هستی.
سلام
من قبلا یه وبلاگی داشتم ،به یه اسم دیگه ... اون وبلاگ همه چی من بود . چون به نام عشق من بود ،اما خوب یه سری از آدم ها تحمل دیدنش و نداشتن و من و مجبور به حذف اون کردن حالا هر چی که بود گذشت .من تحمل می کنم اما فقط به خاطر عشقم تحمل کردم ولی این دل شکسته و زخمی رو کاریش نمی تونم بکنم. بریم تا بقیه قصه عشق منو بخونید (البته اونایی که دوست دارن) سفر ما مقصدش همون جاست اما فقط کاروانمون عوض شده.
|
|

