|
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟
با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو"
بهش گفتم به خاطر هيچ كس
پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟
با اينكه دلم فرياد ميزد
"به خاطر تو"
با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود
گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است
براي شكستن من يه اخم كافيه
نيازي به فريادت نيست
واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه
نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت كافيه
نيازي به انجامش نيست!
بغضم اگر نمی ترکید
می پنداشتی
از رفتنت
خرسندم
زبان عشق
زبان ناب جهان است که
هیچ توضیحی لازم ندارد
درست همانطور که
گردش کاینات در
اعصاربی پایان
بی نیاز از توضیح است.
وقتی شما زبان عشق را بلد باشید
به آسانی درک می کنید که
کسی در دنیا انتظارتان را می کشد
چه در وسط صحرا باشید
چه در یک شهر بزرگ.
عشق فرمانی است که توجیح تمامی فرمان های دیگراست.
همه ی ما به عشق محتاجیم. به نام پاکي ها
هر روز ، هر هفته، هر ماه، که ميگذره
من بيشتر و بيشتر بهت علاقه مند مي شم
بدون تو برام هيچ روزي شب نمي شه...
خوشبختي من با تو کامل مشه
بدون تو اصلا نمي شه زنده بود
* هميشه دوست دارم امين عزيزم *
خدایا به دادم برس!
سلام امشب دلم گرفته خیلی هم دلم گرفته اومدم بگم برام دعا کنید من دیگه طاقت این جدایی رو ندارم آره الان می گین این بود صبر می کنم این بود من تا آ خر عمرم منتظرم اما نه دیگه نمی تونم ... فکر کنید من ضعیفم هر جوری که دوست دارید بگید فقط دعا کنید دوباره برگرده همه چی بشه مثل قبل ....! من وامین با هم هر جا بخوام برم امین! با هم می خندیدیم با هم ناراحت می شدیم با هم غصه بخوریم همیشه با هم ... به خدا دیگه ازدواجو نمی خوام دیگه دوست ندارم امین بشه شو هرم نمی خوام بچه دار بشم نمی خوام امین بشه بابای بچه هام دیگه هیچی نمی خوام ... هیچی فقط می خوام امین دوباره باشه امین می خوام با شه دیگه هیچی نباشه دیگه این گریه امونم و بریده بسه خدا بسه می دونم که هنوز نمی دونین چی شده که به این عجز رسیدم اما رسیدم! الهام دیگه طاقت نداره براش دعا کنید !
یه حالی داشتم عجیب نمی دونم چقدر طول کشید تا نمازشو خواندم اما اینو می دونم خیلی آرزوها داشتم که بزرگترینش تموم شدنه جداییه بین من و امین بود ولی باورتون میشه همش داشتم برای دیگران دعا می کردم وقتی میبینم این همه انسان اون موقع نشستن دعا می کنن خدا آرزوشونو براورده کنه از خودم غافل میشم من برای خیلی ها دعا کردم حتی اونا که نمی شناختمشون حتی اونا که تو یادم نبودن اما خدا به یادشون بوده وهست .... به نظر شما آرزوی من برآورده میشه ...............!!!!؟
قصه عشق ما هر چی گذشت طولانی تر شد ..... واقعا چی بودیم و چی شدیم .نمی دونم چرا این جوری می شه ..... خلاصه این که بعد از اون روز من روز به روز بیشتر ازش خوشم اومد جوری که هر وقت می گفت بیا هر کاری می کردم که برم پیشش ،میرفتم و میومدم اصلا نفهمیدم چه جوری این همه گذشت تا این که چشم باز کردم دیدم این قدر بهش وابسته شدم که دیگه بدون اون روزم شب نمی شد ولی عشق واقعا آدمو ذلیل می کنه برای رسیدن بهش باید غرورتو بشکنی اونم آدمی که غرورش شکستنش کار خدا بود که این کارم کرد با من... اولین بار که تصمیم به ازدواج باهاش رو گرفتم نتونستم بهش بگم . یعنی نمی خواستم واقعا باهاش ازدواج کنم اون موقع می خواستم بدونم می تونم روش حساب کنم یا نه که دیدم نه نمیشه . باهام بود دوستم داشت اما نمی دونم چرا نمی شد باهاش راج به این موضوع راحت بود به نظرم مرموز بود سعی کردم از زیر زبونش بکشم بیرون می خواستم بدونم که نظرش چیه البته فقط همین چون تصمیم نگرفته بودم گذشت بالاخره حرفایی ازش شنیدم که اون لحظه کمرمو شکست شب بود خیلی ام دیر وقت بود فقط حرفاشو میگم که خیلی خوب یادمه گفت من فقط برای تو یه شنوندم یه کسی که به حرفات به درد ودلات گوش کنه یه لحظه احساس کردم غرورم شکست یعنی من بازیچه بودم جوری باهام حرف زد انگار من یه آدم عقده ای بودم که لنگ این بودم یکی پیدا بشه عقدهای دله منو گوش کنه .. نه خیلی برام گرون تموم شد بهش تا حالا نگفتم چرا ولی سری اول که یعنی همین جای داستان بابت همین موضوع پیچوندمش دیگه برام جالب نبود فکر کردم که ادامه دادن این موضوع مساوی با سبک کردن خودم دلم نمی خواست که به یه پسر التماس کنم که دوستم داشته باش بازم همون حس روزای اول اومد سراغم فکر کردم گول خوردم دوسش داشتم ولی نتونستم دیگه تحملش کنم منم اگه دیگه بگم نه گفتم , کم کم گذشت و به هر نحوی بود گذاشتمش کنار خودم سر گرم کردم چت، اینترنت ، با یه پسری توی چت آشنا شدم به اسم فرهاد خودمو سرگرم اون کردم که یادم بره چی شده بود ... خلاصه کار به تلفن کشید و کاره منم شده بود صبح تا شب با تلفن صحبت کردن این پسرم خیلی به من ادعای دوست داشتن کرد اما خوب من دیگه باور نمی کردم نمی دونم حالا چرا اون موقع فکر می کردم که باید حتما با یه پسر دوست باشم خوب منم کسی رو نداشتم که دورو ورم باشه که به من بگه این کارا آخرو عاقبت نداره که واقعا هم نداره ،5ماه گذشت و من دیگه هیچ سراغی ازش نمی گرفتم دیگه حالا به هر طریقی بود پیچوندمش. تا اینکه یه روز با همون دوستم زهره که بعد از اون مهمونی دیگه تا اون موقع ندیده بودمش رفتیم بیرون نمی دونم چی شد که بین راه وقتی به یه کافی نت بر خوردم گفتم بریم ببینم کسی برام پیغامی چیزی نذاشته برام جالب بود بعد این همه مدت ببینم کیا به یادم بودند، رفتم ونشستم وقتی آدیم باز شد چیزی که خیلی جالب بود این بود که بیشترین پیاما از امین بود و جالب تر اینکه آخرین پیام ماله هفته پیش بود ،درست یادم نیست ولی نوشته بود که شمارش عوض شده کفته بود به همون شماره اگر خواستم زنگ بزنم دسته برادرشه به اون میگه که من زنگ زدم ،یعنی باید خودمو معرفی می کردم . زهره همش غر می زد که بریم حوصلم سر رفت ،قبل از اینکه بیاییم بیرون داشتم با فرهاد حرف می زدم که زهره گفت گوشیو بده ببینم کیه این که اینقدر باهاش حرف میزنی گوشیو گرفت بعد از چند کلمه منو صدا کرد آخه من رفتم حاظر بشم زهره گفت این کیه بابا دیونس...اون پسره امینو ول کردی چرا ؟؟؟!! حالا این چیه ؟؟! دوست نداشتم به امین فکر کنم نمی خواستم یادم بیاد برای همینم جوابشو ندادم رفتم لباس بپوشم . همینم شدو تموم شد تا توی کافی نت وقتی دیدم امین بعد این همه مدت هنوز به یاد من بوده خیلی جا خوردم مثل ماست وا رفته بودم غرغرای زهره اعصابمو خورد کرد یه هو برگشتم گفتم زهره امین برام پیغام گذاشته ، زهره که از هیچی خبر نداشت کفت ول کن بابا پاشو بریم، گفتم باشه بریم نمی دونم من که اینقدر از دستش شاکی بودم چرا اینقدر خوشحال بودم ، رفتم به زهره گفتم کارت داری گفت آره ،کارتو داد زنگ زدم و سراغشو گرفتم و اونم اصرار که باید اسمتو بگی منم دیگه گفتم چه کار کنم زهره گفت بگو بابا چیزی نمی شه ، منم گفتمو رفتیم باز دوباره یاد امین یاد اون روزا که باهاش داشتم یادم افتاد ، تا خونه عذاب کشیدم چون به یاد آوردن اون خاطرات مساوی بود با به یاد اومدنه اون حرفاش اون غروره مضخرفش ،وقتی به این فکر می کنم که کسی منو اینقدر دسته کم بگیره حالم از خودم به هم می خوره... تا چند روز بعد از اون روز امین به من زنگ زد و دوباره به مرور زمان ما با هم دوست شدیم اولین بار که وقتی بعد از اون جریانات داشتم می رفتم سر قرار دلم شور می زد نمی دونم چرا ولی اصلا حالم خوب نبود ،ولی وقتی دیدمش همه چیز یادم رفت ،فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بوده واینکه چقدر دوستش داشتم ..... خلاصه اینکه دوستی ما دوباره شروع شد اما یه کمی صمیمی تر از قبل هر دو مون از اینکه دوباره همو پیدا کرده بودیم خوشحال بودیم ، از اینکه میدیم واقعا دوستم داره واینکه بیشتر بهش ایمان پیدا می کردم خوشحال بودم . خیلی باهم بیرون می رفتیم ولی تلفنی کم با هم حرف می زدیم ،چون اون نمی تونست رابطه منم کم کم با فرهاد کم رنگ تر می شد تا اینکه من یه خط موبایل خریدم ،برای اینکه راحت باشم ،می خواستم باهاش برم بیرون و بیام . من یه دوستی داشتم (سمیه)که رابطم باهاش خیلی خوب شده بود ، دیگه همش با اون بودم میرفتم با امین بیرون حتما یه سری جلو راه به اون میزدیم ... رابطه ها کم کم ثابت شد و من دیگه اگه اون پسره بهم زنگ نمی زد اصلا یادش نبودم چون واقعا برام مهم نبود تا اینکه یه روز از بس زنگ زده بود مجبور شدم که شماره همراهمو بهش بدم که شماره دادن همانا و کنه شدن اون همانا من اکثرا چون با امین بیرون بودم ، وقتی اون زنگ میزد من نمی تونستم جواب بدم برای همینم چون نمی خواستم امین بفهمه صدای زنگ موبایلو قطع می کردم ، وقتی می اومدم خونه چیزی حول و حوشه 20 تا تماس و داشتم ، دیگه داشتم از دستش خسته می شدم می خواستم دیگه آبه پاکی رو رو دستش بریزم و بگم دیگه بهم زنگ نزنه که تو همین گیر ودار بودم وقتی داشتم با امین از بیرون برمی گشتم که اول از اس ام اس دختر دایی امین شروع شد بهش گفتم این چرا تا حالا دست از سر توبر نداشته و از حرفا ترش کردمو قهر کردم داشتم می رفتم که امینم به حرف اومد و گفت :خودت چی الهام آخه چرا اینجوری می کنی و از این حرفا، یعنی امین آقا جریانه زنگای موبایل منو فهمیده بوده ولی به روم نمی آورده و منم خیلی ناراحت شدم از اینکه فهمیده بود، دیگه نتونستم بهش دروغ بگمو همشو براش تعریف کردم اونم هیچی نگفت یعنی هیچی نداشت که بگه ... بعد همون جابا کلی جر و بحث تصمیم گرفتیم که از اون لحظه به بعد دیگه با هیچ کسی نباشم اون دخترداییشو بزاره کنار منم فرهادو که همینم شد ازاون لحظه به بعد تصمیم گرفتم که دیگه کاری نکنم که از دستش بدم دوستی ما خیلی آروم و قشنگ ادامه داشت تا اینکه یه روز یه تصادف خیلی کوچیک کردیم، کوچیک بود اما ضربه بدی بهمون زد از نظر روحی جفتمون تا چند وقت تو فکر بودیم که چرا اینجوری شد ... گذشت و چند وقت بعدش یه روز ساعت حدودا 5 عصر بود امین می خواست با دوستش علی ... بره بیرون که من ازش خیلی بدم می یومد یعنی اصلا حسه خوبی نسبت بهش نداشتم هی بهش گفتم نه اونم گفت باید بره کلی بحث کردیم ولی اون داشت می رفت منم قطع کردم و گوشی رو هم خاموش کردم ولی ساعت 8 بود که زنگ زدم دیدم جواب نمیده از اینکه فکر می کردم به خاطر دوستش باهام قهر کرده لجم می گرفت ولی موضوع این بوده که علی آقا با 2تا از دوست دختراشون اومده بودن دنبال امین که آخرشم با همونا می گیرنشون و دیگه من امینو نمی بینم تا 2ماه بعدش کهنمی دونم می تونین بفهمین چقدر زجر کشیدم تا اینکه پیداش کردم ، موبایلشو فروخته بو انگار من باید تقاص پس می دادم نمی دونم توی اون مدت سمیه غیر از اینکه کمکم نکرد بلکه نمک رو زخمم هم می پاشید و می گفت دیدی امینت مثل بقیه پسرا بود دیدی اونم آب باشه شناگره خوبیه اما من باورم نمی شد فقط داشتم داغون می شدم ، اصلا باورم نمی شد همه اینارو می گذاشتم پا این پسره علی... ولی یه ذره که فکر می کردم می دیدم امین بچه که نبود اینقدر توی این فکرا بودمو داغون سمیه هم این وسط هی به من بگه امین به درد نمی خوره و از این حرفا و بیا با این دوست شو و بیا با اون دوست شو خلاصه اعصابم حسابی به هم ریخته بود نمی دونم چه جوری اون 2ماه تموم شد اما فقط به این نتیجه رسیده بودم که من اون احمقو خیلی دوست داشتم و نمی تونستم بی خیالش شم اما این برام جالب بود که چرا به من حتی از بیرون یه زنگ نمی زد حرصم گرفته بود ، دیگه حوصله این موبایلم نداشتم همش می دادم دست سمیه امین که زنگ نمی زد .... هر چند روز یه بار می رفتم از طرفای خونشون رد می شدم از جلوی آ پارتمانی که داشتن می ساختن که بالاخره یه روز دیدمش ، همین که دیدم حالش خوبه آروم گرفتم ...دیگه کارش نداشتم اما اون منو دید و اومد دنبالم ،اونقدر دیرم شده بود که فکر می کردم اگه برم خونه بابام رام نمی ده خونه ولی خونسرد بودم و خوشحال از اینکه پیداش کرده بودم ولی تحملش نمی تونستم بکنم خیلی نا مردی کرده بود این همه مدت منو گذاشته بود رفته بود و فقط تنها دلیلیش این بود که فکر می کرد تحت نظره درصورتی که علی همین طور دختر بازی می کردو ول بود خودم بارها دیده بودمش و از دوست دخترش سراغشو می گرفتم .... خلاصه اون شب امین ازم خواست برم تو ماشینو به حرفاش گوش کنم منم با اصرار سمیه رفتم سمیه مخالف بود ولی جلوی امین ازش دفاع می کرد از هر دوشون حرصم گرفته بود رفتم و نشستم اونم تنها دلیلش کاغذی بود که داد دسته من که برای بیمارستان بود که نشون میداد باباش مریضه ..... منو تا یه جایی رسوند نمی خواستم باهاش برم خونه پیاده شدم خودش گفت بهم زنگ می زنه ..... منم اصلا به روی خودم نیاوردم اما ازاون روز همش منتظرش بودم .................
هنوزم وقتی یاد اون روزا می افتم گریه ام می گیره ، هنوز خیلی از داستانم مونده خیلی اتفاقا افتاده ولی بزارین باشه برای بعد .......
هنوز ادامه داره ...
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي،
اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني
بودي که به آرامي سيرابم کند.
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.
گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به
حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم،
ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛
لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛
لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم.
نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم.
سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ،
راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد،
آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و
چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده،
و مي ديدم که با آن خشم لبريزاز مهرباني اش،
چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه،
فروتنانه به سپاسش مي نشستم.
زنده ام چونكه تو در كنارمي، هستم چون كه تو عشقمي و خوشحالم چونكه تو خنداني… ميميرم زماني كه تو مي روي، نابود ميشوم زماني كه تو از من دور مي شوي ، گريانم زماني كه تو غميگيني اي عزیز من…! پس بمان در كنار من ، براي هميشه و تا ابد ، با من زندگي كن ، با عشقم نه به خاطراتم! بمان و اين زندگي را برايم غمگين تر ، و اين دنياي بي محبت را برايم جهنم نكن! بمان در اين قلبي كه مدتها انتظار ميكشيد تا چنين عشقي نصيبش شود… عزیز من اينك كه تو آمدي و در قلبم نشستي بيا و تا ابد عزیز من و قلبم باش…! اسمت امواج سهمگين درياي دلم را آرام ميكند… اسمت چشمهاي مرا بهانه گير مي كند.. اسمت مرا اميد وار و آرام ميكند! اسمت چشمه غرور را در وجود من جاري ميكند…! غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بيش از حد! معناي عشق را بيشتر از معناي واقعي خودش برايم معنا كردي! و بيشتر از آنچه تصور مي كردم مرا دوست ميداري! اينك كه مرا با اين عشق و دوست داشتن خودت شرمنده كرده اي من ميخواهم تو را بالاتر از تو كه مرا دوست داري ، دوست داشته باشم، پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بيش از حد و از ته دل ، از تمام وجودم همجو رعد و برق آسمان در اين دشت عشق در ميان اين همه عاشقان و در برابر خداي عاشقان با چشمهاي گريان ، با صداقت و يكرنگي و يكدلي و احساس آرامش عشق و ذكر نام مقدس تو ، و شرمندگي ، فرياد ميزنم :............خيلي دوستت دارم!… قسمت همين است !بايد ببارم تا در سرم شور تو دارم قسمت همين است !بايد شكستن تنها در اين شب بايد نشستن قسمت همين بود !قسمت نبودي !قسمت نبودي؟ تنها تمناي دل تنگم كه بودي؟ تنها دليل شعرو ،آهنگم كه بودي؟ از من نخواه باور كنم اين سرنوشت است !پيشاني ام نام تو را بر خود نوشسته است قسمت نبودي؟ باور ندارم وقتي هنوزم ياد تو آرام جان است در دفتر من نام تو تنها نشان است ديگر چه حاجت بر بخت و قسمت؟ تو سهم من بودي ولي يك دوست !يا يك دست !سهم مرا از من ربوده است !قسمت نه اين بود !ما سهم هم بوديم و هستيم اما منو تو از هم جدا افتادگانيم آري منو تو قرباني يك "دست" پستيم !قسمت نه اين بود !ما سهم هم بوديم و هستيم !!!!
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود .
ديگري نداريد .حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.
كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست .
بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوتهائي است. نكات زير به شما كمك مي كند كه تفاوت بين آن دو را بدانيد:
1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي كه كسي را مي بينيد كه آنرا دوست دارد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد
2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن وقتي كسي را دوست داري زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا) است. 3- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد وليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش مي داريد نگاه كنيد لبخند خواهيد زد.
4- وقتي در كنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر آنچه در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانائي آنرا داريد. 5- در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانائي ابراز وجود خواهيد داشت.
6- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد (زل بزنيد) اما مي توانيد در حالي كه لبخندي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه كنيد.
7- وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كردو اما د ر مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد. 8- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه (ديدن) است اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوائي است (از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي)
9- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را هم بكنيد عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند
ای دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری
جرأت ديوانگي انگار مدتي است كه احساس ميكنم خاكستريتر از دو سه سال گذشتهام احساس ميكنم كه كمي دير است ديگر نميتوانم هر وقت خواستم در بيست سالگي متولد شوم انگار فرصت براي حادثه از دست رفته است از ما گذشته است كه كاري كنيم كاري كه ديگران نتوانند فرصت براي حرف زياد است اما اما اگر گريسته باشي… آه… مردن چقدر حوصله ميخواهد بيآنكه در سراسر عمرت يك روز، يك نفس بيحس مرگ زيسته باشي! انگار اين سالها كه ميگذرد چندان كه لازم است ديوانه نيستم احساس ميكنم كه پس از مرگ عاقبت يك روز ديوانه ميشوم! شايد براي حادثه بايد گاهي كمي عجيبتر از اين باشم با اين همه تفاوت احساس ميكنم كه كمي بيتفاوتي بد نيست حس ميكنم كه انگار نامم كمي كج است و نام خانوادگيام، نيز از اين هواي سربي خسته است امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي كاش آن نام را دوباره پيدا كنم اي كاش آن كوچه را دوباره ببينم آنجا كه ناگهان يك روز نام كوچكم از دستم افتاد و لابهلاي خاطرهها گم شد آنجا كه يك كودك غريبه با چشمهاي كودكي من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است! آه اي شباهت دور! اي چشمهاي مغرور! اين روزها كه جرأت ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست كم گاهي تو را به خواب ببينم! بگذار در خيال تو باشم بگذار… بگذريم! اين روزها خيلي براي گريه دلم تنگ است! خیلی وقته می خوام بیام و بقیه قصه مو براتون بگم، اما خوب این چند وقت اصلا وقت نکردم که بیام خوب به ادامش گوش کنید ..... بعد از اون شب دیگه یه ذره عوض شده بودم دیگه خودم بهش کمی نزدیک تر کرده بودم ولی خوب غرورم اجازه نمی داد که خیلی بهش نزدیک بشم ،حالا مهم این بود که باید تا قبل از این که بفهمه رفیقای پسر دیگمو می پیچوندم که همین کارم کردم /یه مدت طول کشید ولی خوب تقریبا دیگه کسی دورو ورم نبود ،فقط مونده بود فرهاد که اونم یه دوست تلفنی بود و پیچوندنش ساده نمی دونم چرا اینقدر برام مهم شده بود که از دستش ندم ،ولی بازم میگم که خیلی پاک بود فرهاد هم دیگه داشت پیچونده می شده ولی هنوز نشوده بود که یه روز وقتی با امین بیرون بودم یه meseege به موبایل امین خورد منم از جریان قبل دختر دایی امین که قرار بوده باهاش ازدواج کنه که به هر دلیلی که مقصر دختر داییش بوده به هم می خوره و امین به من گفته بود دیگه هیچ رابطه ای نیست بینشون ،ولی اون شب دیدم نه یه چیزایی هنوز هست انگار یه سطل آب سرد ریختن روی سرم ...تا اون موقع همیشه فکر می کردم که خودم اینقدر زرنگم که کسی عمرا بتونه بهم رو دست بزنه ولی خوردم بدم خوردم................ عصبانی شدم خیلی هم عصبانی شدم ،احساس بدی داشتم از خودم خیلی بدم اومد کاری از دستم بر نمی آومد فقط دیگه نمی خواستم ببینمش همین ،،،بهم گفت الهام برات بعدا توضیح می دم اما من هیچی نگفتم ،نزدیک کوچمون که شدیم می خواستم پیاده شم که دوباره یه دونه دیگه براش داد اون موقع دیگه خودم نبودم می خواستم فقط برم خونه داشت برام توضیح میداد اما من گوشم بدهکار نبود که چی می خواد بگه بهش گفتم مهم نیست ولی اون گفت برا اون مهمه بعد گفت :من چی بگم مگه فکر کردی من خرم نمی فهمم که موبایلتو وقتی پیش منی اصلا جواب نمی دی!!! یعنی من نمی فهمم که تو رفیق داری بازم یه سوپرایز دیگه فقط اینوبگم حالم خیلی بد بود ،از خودم که شدیدا حالم به هم می خورد بعد داشتم میرسیدم خونه که گفت الهام یه دور دیگه بزنیم کارت دارم وقتی دیدم دست پیش گرفته با خودم که فکر کردم دیدم بزار بگم که همه این که جوابشونو نمی دم به خاطر اونه و گفتم ... و بعدش بش قول دادم که تا وقتی با اونم هیچ کسی نیست ،اون شب گذشت و به هم قول دادیم دیگه دروغی نباشه . هیچ کسی هم بینمون نباشه ....منم دیگه از اون شب به بعد قول داده بودم . وضع خیلی فرق کرده بود دیگه با خودم درگیری نداشتم اونم بود که ازم خواسته بود !!! مگه حالا این فرهاد پیچونده می شده بهانه ای نداشتم براش بیارم فقط جوابشو نمی دادم اما از رونمی رفت،نمی دونم حالا راست یا دروغ خیلی دوسم داشت ؟! خلاصه چند ماه بعد ما باهم بودیم و هر دومون فکر می کردیم رقیبامون پیچونده شدن که از طرف من دیگه حل شده بود اونم همین طور حل شده بود واقعا ، دیگه خیالمون از هم راحت شده دیگه هیچی نبود مزاحم ما باشه من که گوشی مو فروختم ....... اونم که طرف سرش گرم دانشگاه بود یا نبود، ما اینجوری فکر می کردیم ... بعد از این جریانات روزای خوبی رو داشتیم. من اونو نمی دونم اما من بهترین لحظات زندیگیم بود بعد از این همه پسر تنها کسی بود در نبودش واقعا دلتنگش می شدم یه حسی بهش داشتم که به اونای دیگه حتی اونا که فکر می کردم دوستشون داشتم نداشتم !!! تقریبا هر روز با هم بیرون می رفتیم ،همه زندگیم شده بود امین دیگه جوری شده بود اگه یه لحظه ازش بی خبر می شدم همه دنیا خراب می شد رو سرم ..... روزای قشنگی داشتیم باهم بودن پاک و زیبایی داشتیم امین هیچ وقت سعی نکرد از من سوء استفاده کنه اینم بود که بهش اعتماد داشتم البته تا اون روزشم کسی جرات این کارو نداشت . اینا روزای خوبی بود که ما در کنار هم گذرندیم تا اینکه ............ (خوب امروز خیلی حرف زدم خودم خسته شدم بقیه جریان باشه برای بعد دوستای خوبم ) به امید بوجود اومدن یه عالمه عشق های پاک *بابایـــــــــــــــــــی*
ازم پرسید که منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ، گفتم :زندگیم روقهر کردو رفت،ولی نمی دونست خودش تمومه زندگیمه
__*##############______________________ __################_____________________ _##################_________**##*______ __##################_____*##########___ __##################___*#############__ ___#################*_###############*_ ____#################################*_ ______###############################__ _______#############################__ ________=##########################____ __________########################_____ ___________*####################_______ ____________*##################________ _____________*###############__________ _______________#############___________ ________________##########_____________ ________________=#######*______________ _________________######________________ __________________####_________________ __________________###__________________
سلام!
داشتم می گفتم من طعم عشق رو چشیدم ،اما با امین حالا چه جوریش الان میگم ... یه دوستی داشتم اسمش زهره بود ،منو دعوت کرد به یه پارتی خیلی بی خودی ... نمی خواستم برم اما تو رودروایسی موندم و قبول کردم برم . می دونستم که زهره اهل رفیق بازی هست اما نمی دونستم که وقتی پیش دوست پسراشه همه چیز یادش می ره و هر کاری بخواد می کنه ... خلاصه من رفتم اون جا دیدم که آدمهای عوضی دارن میان اونجا ، منم که تازه با امین دوست شده بودم سریع گفتم : می خوام یه زنگ بزنم و زنگ زدم گفتم اگه می شه سریع آماده شو بیا اینجا، اونم خوشبختانه فکر کنم چون تازه با هم دوست شده بودیم اومد . وقتی اومد یه لحظه احساس کردم که حتما براش مهم بودم که تا بهش گفتم بیا اومد،یه لحظه احساس کردم که نزدیک شدم . نگاش که می کردم دیگه اون امینی که قبل می شناختم نبود، دیگه برام فرق کرده بود ،چون توی لحظه ای که واقعا به یه حامی احتیاج داشتم ،تا گفتم اومد . تا اون موقع هم دوست پسر زیاد داشتم،ولی می دونستم اونای دیگه نمیان منم بهشون نگفتم . اون شب وقتی نگاش می کردم یه جوری دلم می لرزید، وقتی دیدم اونجا هم من سختمه هم اون و اینکه شب بود و اونجام از خونه ما دور گفتم زودتر بریم که هم ازش تشکر کنم هم اینکه یه کمی دلم می خواست باهاش باشم . نگاش که می کردم دیگه نمی تونستم حرف بزنم برای چند لحظه بیشتر که تو وجودش خورد می شدم ،میدیدم که با همه فرق داره دیگه حتی به نظرم تیپش هم جالب شده بود. یه تیپ ساده خیلی مردونه .... البته قبل از این ماجرا ازش خوشم اومده بود. ولی مثل بقیه نه این جوری ... امدیم بیرون رفتیم، تو خیابون تو کوچه پس کوچه ها یه خورده قدم زدیم و حرف زدیم ،من یادم نیست دقیقا چی می گفتیم اما می دونم که داشتم از این که کنارش راه میرفتم لذت می بردم ... منو رسوند خونه اصلا دلم نمی خواست ازش جدا بشم . فکر می کردم اگه بره دیگه بر نمی گرده اون وقت دلم خیلی براش تنگ میشه ،ولی منو گذاشت و وقتی می خواست بره نمی دونم چی شد .... یه لحظه دلم خواست بوسش کنم ،اما متاسفانه یا خوشبختانه من رفیق پسر زیاد داشتم ولی هیچ وقت غرورم نمی ذاشت که به یه پسر اینقدر نزدیک بشم یعنی یه جورایی بلد نبودم چه جوری برم و بوسش کنم ،بعد یه لحظه یاد بابام افتادم که یه وقتایی که با ما قهر بودو می خواست بوسمون کنه بهانه می آورد که می خواد در گوشه مون یه چیزی بگه اون وقت یه دفعه بوسمون می کرد ، منم همین کارو کردم... گفتم امین یه لحظه بیا می خوام یه چیزی در گوشت بگم اونم وقتی اومد نزدیک یه بوس با ترس و لرز ازش کردم و گفتم خداحافظ و اومدم برم که خندید و گفت :پس من چی نامرد !! منم که داشتم از خجالت میمردم رفتم جلو که اونم منو بوس کرد . اون شب تموم شد اما برای من تازه شروع شده بود . تازه اون حالتی شده بودم ،تا اون موقع اون جوری نبودم نمی دونستم این حسی که دارم چیه ؟! اون شب آرامشی خواصی داشتم ،دیگه از فردای اون روز دلم می خواست بیشتر ببینمش ،بیشتر بشناسمش... این آغاز لرزش دل من برای یه نفر بود. ای کاش حالا بر می گشیم به اون شب چون اون شب تو زندگیم ، قشنگ ترین شب زندگیم بود. (دوستای خوبم شرمنده که اینقدر پر چونگی کردم و سرتون رو درد آوردم،بالاخره منم یه آدم بودم که عاشق شدم و دوست دارم شمام قصه ی عشق منو بدونید ،تا شاید بتونید از تجربیات من استفاده کنید که یه عشق پاک داشته باشید.)
سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به
دنیامی آیند... و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره ها ی زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست . عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید. عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است. عشق نفسهای کودکی شادمانه است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند. تو از عشق چه می دانی؟ اولین بار عشق را کجا دیدی؟ چه وقت با او حرف زدی؟ چه کسی به تو گفت،عشق چه رنگی است؟ عشق گاهی به رنگ آسمان است وگاهی به رنگ پرهای پرستویی که بدنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان پنهان کرده ایم. من از عشق وضو می سازم من با عشق نماز می خوانم من در عشق غرق می شوم. من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است، می پوسم من بی عشق می میرم عشق را همه جا می توان دید: در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر، در چشمهای زنی که در باران خیس شده است،در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسدو در هوای ابری امروز. با عشق می توان حرف زد، با عشق می توان راه رفت با عشق می نوان گریه کرد... با عشق می توان همه دیوارها را برداشت و به جای آن پجره کاشت . سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی عشق نمی توان زیست.... امینم بی تو نمی توانم باشم...
نمی دونم چی شد که اینقدر دیوانش شدم ... یه روزی اومد و گفت دوست دارم ، من بهش خندیدم آخه اون موقع توی اوج شیطنت هام بودم ،نمی دونستم عشق چیه و دوست داشتن چیه ...نمی دونستم ،به خدا نمی دونستم اما حالا نمی دونم اصلا چه جوری گذشت و چی شد اصلا ..که من عاشقش شدم .حالا می فهمم خندیدن به عشق یه عاشق ،چقدر اون عاشق رو عذاب می ده ....من عاشق شدم ،عاشق کسی که هیچ وقت فکر نمی کردم تو زندگیم مطرحش کنم .ببین کار دنیا رو ،بازی روزگار بد بازی با من کرد (آه )دوستای خوبم از این به بعد می خوام براتون از عاشق شدنم بگم ،امیدوارم خسته نشین .بعضی اوقات آدم از این سرنوشت بد رو دست می خوره ! منو بزارین جز تنبیه شدگان روزگار که دیگران بایداز من درس عبرت بگیرن!!!
چرایش مهم نیست ولی این مجهول مفید راخوب درک می کنم . این مجهول مفید دوست داشتنی را که هر وقت بهش فکر می کنم یاد این شعر می افتم:
...بس که پیدا بودی هیچ کس با خبر از نام و نشان تو نبود چشمه ای صاف نهان در دل کوه غنچه ای سرخ نهان در دل مه هیچ کس در پی روح جوان تو نبود نگران همه بودی اما هیچ کس نگران تو نبود ... نه چرایش مهم نیست .چطوری وکی و کجایش هم مهم نیست ...ولی یه جورایی انگار باهاش زندگی کردم.
چه شبي بود اونشب
گفتى : دوستت دارم و منتظر جواب من موندى ، شوكه شده بودم چون سنت شكنى كرده بودى همون شب يادته............. ساعت 1:15نيمه شب بود ....... يادمه نمي دونم چند شب از اون شب مي گذره ولي من عشقت رو قبول كردم ، پذيرفتم و با ذره ذره وجودم احساسش کردم دانستم که تو در كنار منى.......... عجيبه كه سرنوشت چه كارهايى مي تونه بكنه. تو قلبم رو لمس كردى، قلبم رو قفل كرده بودم و تو آزادش كردى. گاهى اوقات آدم يه احساسى داره ولى نمي تونه بيان کنه، اما تواحساست روبا زيبايي هر چه تمام تر برام بيان کردي. تو ذهنم يه عشق فوق العاده نسبت به توبه وجود آمد. وقتى به لحظاتى فكر مي كنم كه با هم حرف مي زديم ، تو به من نيرومضاعف مي بخشيدى ، تو بهم نشون دادى كه رسيدن به آسمون چه لذتى داره من بهت خيلى خيلى مديونم . چون همه اينا رو عشق تو به من داد هميشه فکر مي کنم جزيى از وجودت هميشه همراهمه ، تو قلبم هميشه يه جايى براى تو هست...... براى تمام زندگى ، هر جا باشم تو هستى . بهت مديونم و دلم مي خواد از تمام راه هاى ممكن ازت تشكر كنم از تمام راه هاى ممكن ....... هميشه به تو فكر مي كنم به لحظه ديدارت ، قبلاْ سخت و مشكل بود . اما حالا ياد گرفتم كه تو آرامش منتظرت باشم. منتظر تو هستم و دقيقه ها رو مي شمرم مي دونم اين فاصله اى كه بين ماست اذيت مي كنه ولى باور كن من هم اذيت مي شم حتى بيشتر از تو. گاهى اوقات فكر مي كنم بعد از ديدن تو به اندازه يه پر سبك مي شم و مي تونم برم تو آسمون پرواز كنم. امین تنهاىتنها بودم . تنهاى تنها . ولى حالا ديگه زندگى بدون تو ممكن نيست. اصلاْ ممكن نيست . چون تازه فهميدم كه تو نصفه ديگه قلب من هستى كه گمش كرده بودم....... كنارم بمون ، هميشه پيشم بمون . گاهى اوقات كه به گذشته خودم نگاه مي كنم مي ترسم . ديگه نمي خوام اون نقش كهنه رو بازى كنم . دلم مي خواد با همه غم هام بجنگم. پيش من باش تا بتونم تو اين جنگ لعنتى برنده بشم. تو خوابم تو هستى ... تو روياهام تو هستى ... خارج از رويا و تو زندگيم تو هستى.. هميشه تو هستى . من هميشه محتاجتم ، هميشه بهت نياز دارم . پس پيشم بمون مي گم دوستت دارم ، ولى اشتباه مي كنم... مي گم عاشقتم ، ولى اين درست نيست... چون عشق نمي تونه هيچ وقت اين اندازه باشه ، حتى عشقم نمي تونه همچين بلايى سر آدم بياره. كار من ديگه از عشق و دوست داشتن گذشته... مي دونى ، هيچى نمي خوام....... هيچى لازم ندارم... فقط عشق من رو قبول كن.. از اين بيشتر هيچى نمي خوام... اين بار من به تو مي گم تا ابد ، تا هميشه پيشت مي مونم عشق من رو قبول كن و دوستت دارم........... اي رهنورد خسته تن و خسته جان من ! موي سپيد گونه تو گرد راه تست آثار خسته جاني تو در نگاه تست در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ درد و ملال بود و غمي جانگداز بود اما به زندگاني پر افتخار تو ـ نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود. *** دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد جان تو جز به راه مروت گذر نكرد مرد خدا توئي روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد.
خلاصه ترین حرفهایم ،بی غرض ترین گفته هایم برای توست .
برای بالی به وسعت پرواز . می دانی چقدر رفتنت بر من سخت بود و ای کاش نمی رفتی و مرگ را بر من حتمی نمی کردی . بعد از رفتن تو هیچ قاصدکی بر لب پنجره ام ننشست و هرگز برایم خبری نیاورد . در کجا بخوانمت در کدام دیار ناشناخته و در کدام آسمان درکنار کدام ستاره سراغت را بگیرم ؟ بدان و آگاه باش هر کجا هستی دلم روانه توست. ای کاش بودی وستاره های درخشان روی گونه هایم رامی دیدی و با دستان پر مهرت اشکهایم را را پاک می کردی. ای کاش بودی و پرسه های بی هدف مرا در جاده های انتظار و تنهایی می دیدی که چگونه آرام و بی صدا شکستم ،حتی بدون اینکه کسی صدای شکستنم را بشنود. ای کاش زمان به عقب برمی گشت و دوباره لحظه های طلایی را که با تو سپری کردم یکباره دیگه می دیدم . ای کاش صدای قلب خسته ام را از درون زندان نگاهت می شنیدی. اما ای تک ستاره قلبم مرا از صفحه قلبت پاک و محو نکن که تو در قلبم جاودانه و ماندگار هستی . حتی تا روز قیامت و تا آخرین ثانیه ها و لحظه های جهان هستی.
سلام
من قبلا یه وبلاگی داشتم ،به یه اسم دیگه ... اون وبلاگ همه چی من بود . چون به نام عشق من بود ،اما خوب یه سری از آدم ها تحمل دیدنش و نداشتن و من و مجبور به حذف اون کردن حالا هر چی که بود گذشت .من تحمل می کنم اما فقط به خاطر عشقم تحمل کردم ولی این دل شکسته و زخمی رو کاریش نمی تونم بکنم. بریم تا بقیه قصه عشق منو بخونید (البته اونایی که دوست دارن) سفر ما مقصدش همون جاست اما فقط کاروانمون عوض شده.
|
|
||||












