|
خیلی وقته می خوام بیام و بقیه قصه مو براتون بگم، اما خوب این چند وقت اصلا وقت نکردم که بیام خوب به ادامش گوش کنید ..... بعد از اون شب دیگه یه ذره عوض شده بودم دیگه خودم بهش کمی نزدیک تر کرده بودم ولی خوب غرورم اجازه نمی داد که خیلی بهش نزدیک بشم ،حالا مهم این بود که باید تا قبل از این که بفهمه رفیقای پسر دیگمو می پیچوندم که همین کارم کردم /یه مدت طول کشید ولی خوب تقریبا دیگه کسی دورو ورم نبود ،فقط مونده بود فرهاد که اونم یه دوست تلفنی بود و پیچوندنش ساده نمی دونم چرا اینقدر برام مهم شده بود که از دستش ندم ،ولی بازم میگم که خیلی پاک بود فرهاد هم دیگه داشت پیچونده می شده ولی هنوز نشوده بود که یه روز وقتی با امین بیرون بودم یه meseege به موبایل امین خورد منم از جریان قبل دختر دایی امین که قرار بوده باهاش ازدواج کنه که به هر دلیلی که مقصر دختر داییش بوده به هم می خوره و امین به من گفته بود دیگه هیچ رابطه ای نیست بینشون ،ولی اون شب دیدم نه یه چیزایی هنوز هست انگار یه سطل آب سرد ریختن روی سرم ...تا اون موقع همیشه فکر می کردم که خودم اینقدر زرنگم که کسی عمرا بتونه بهم رو دست بزنه ولی خوردم بدم خوردم................ عصبانی شدم خیلی هم عصبانی شدم ،احساس بدی داشتم از خودم خیلی بدم اومد کاری از دستم بر نمی آومد فقط دیگه نمی خواستم ببینمش همین ،،،بهم گفت الهام برات بعدا توضیح می دم اما من هیچی نگفتم ،نزدیک کوچمون که شدیم می خواستم پیاده شم که دوباره یه دونه دیگه براش داد اون موقع دیگه خودم نبودم می خواستم فقط برم خونه داشت برام توضیح میداد اما من گوشم بدهکار نبود که چی می خواد بگه بهش گفتم مهم نیست ولی اون گفت برا اون مهمه بعد گفت :من چی بگم مگه فکر کردی من خرم نمی فهمم که موبایلتو وقتی پیش منی اصلا جواب نمی دی!!! یعنی من نمی فهمم که تو رفیق داری بازم یه سوپرایز دیگه فقط اینوبگم حالم خیلی بد بود ،از خودم که شدیدا حالم به هم می خورد بعد داشتم میرسیدم خونه که گفت الهام یه دور دیگه بزنیم کارت دارم وقتی دیدم دست پیش گرفته با خودم که فکر کردم دیدم بزار بگم که همه این که جوابشونو نمی دم به خاطر اونه و گفتم ... و بعدش بش قول دادم که تا وقتی با اونم هیچ کسی نیست ،اون شب گذشت و به هم قول دادیم دیگه دروغی نباشه . هیچ کسی هم بینمون نباشه ....منم دیگه از اون شب به بعد قول داده بودم . وضع خیلی فرق کرده بود دیگه با خودم درگیری نداشتم اونم بود که ازم خواسته بود !!! مگه حالا این فرهاد پیچونده می شده بهانه ای نداشتم براش بیارم فقط جوابشو نمی دادم اما از رونمی رفت،نمی دونم حالا راست یا دروغ خیلی دوسم داشت ؟! خلاصه چند ماه بعد ما باهم بودیم و هر دومون فکر می کردیم رقیبامون پیچونده شدن که از طرف من دیگه حل شده بود اونم همین طور حل شده بود واقعا ، دیگه خیالمون از هم راحت شده دیگه هیچی نبود مزاحم ما باشه من که گوشی مو فروختم ....... اونم که طرف سرش گرم دانشگاه بود یا نبود، ما اینجوری فکر می کردیم ... بعد از این جریانات روزای خوبی رو داشتیم. من اونو نمی دونم اما من بهترین لحظات زندیگیم بود بعد از این همه پسر تنها کسی بود در نبودش واقعا دلتنگش می شدم یه حسی بهش داشتم که به اونای دیگه حتی اونا که فکر می کردم دوستشون داشتم نداشتم !!! تقریبا هر روز با هم بیرون می رفتیم ،همه زندگیم شده بود امین دیگه جوری شده بود اگه یه لحظه ازش بی خبر می شدم همه دنیا خراب می شد رو سرم ..... روزای قشنگی داشتیم باهم بودن پاک و زیبایی داشتیم امین هیچ وقت سعی نکرد از من سوء استفاده کنه اینم بود که بهش اعتماد داشتم البته تا اون روزشم کسی جرات این کارو نداشت . اینا روزای خوبی بود که ما در کنار هم گذرندیم تا اینکه ............ (خوب امروز خیلی حرف زدم خودم خسته شدم بقیه جریان باشه برای بعد دوستای خوبم ) به امید بوجود اومدن یه عالمه عشق های پاک *بابایـــــــــــــــــــی*
|
|

