|
قصه عشق ما هر چی گذشت طولانی تر شد ..... واقعا چی بودیم و چی شدیم .نمی دونم چرا این جوری می شه ..... خلاصه این که بعد از اون روز من روز به روز بیشتر ازش خوشم اومد جوری که هر وقت می گفت بیا هر کاری می کردم که برم پیشش ،میرفتم و میومدم اصلا نفهمیدم چه جوری این همه گذشت تا این که چشم باز کردم دیدم این قدر بهش وابسته شدم که دیگه بدون اون روزم شب نمی شد ولی عشق واقعا آدمو ذلیل می کنه برای رسیدن بهش باید غرورتو بشکنی اونم آدمی که غرورش شکستنش کار خدا بود که این کارم کرد با من... اولین بار که تصمیم به ازدواج باهاش رو گرفتم نتونستم بهش بگم . یعنی نمی خواستم واقعا باهاش ازدواج کنم اون موقع می خواستم بدونم می تونم روش حساب کنم یا نه که دیدم نه نمیشه . باهام بود دوستم داشت اما نمی دونم چرا نمی شد باهاش راج به این موضوع راحت بود به نظرم مرموز بود سعی کردم از زیر زبونش بکشم بیرون می خواستم بدونم که نظرش چیه البته فقط همین چون تصمیم نگرفته بودم گذشت بالاخره حرفایی ازش شنیدم که اون لحظه کمرمو شکست شب بود خیلی ام دیر وقت بود فقط حرفاشو میگم که خیلی خوب یادمه گفت من فقط برای تو یه شنوندم یه کسی که به حرفات به درد ودلات گوش کنه یه لحظه احساس کردم غرورم شکست یعنی من بازیچه بودم جوری باهام حرف زد انگار من یه آدم عقده ای بودم که لنگ این بودم یکی پیدا بشه عقدهای دله منو گوش کنه .. نه خیلی برام گرون تموم شد بهش تا حالا نگفتم چرا ولی سری اول که یعنی همین جای داستان بابت همین موضوع پیچوندمش دیگه برام جالب نبود فکر کردم که ادامه دادن این موضوع مساوی با سبک کردن خودم دلم نمی خواست که به یه پسر التماس کنم که دوستم داشته باش بازم همون حس روزای اول اومد سراغم فکر کردم گول خوردم دوسش داشتم ولی نتونستم دیگه تحملش کنم منم اگه دیگه بگم نه گفتم , کم کم گذشت و به هر نحوی بود گذاشتمش کنار خودم سر گرم کردم چت، اینترنت ، با یه پسری توی چت آشنا شدم به اسم فرهاد خودمو سرگرم اون کردم که یادم بره چی شده بود ... خلاصه کار به تلفن کشید و کاره منم شده بود صبح تا شب با تلفن صحبت کردن این پسرم خیلی به من ادعای دوست داشتن کرد اما خوب من دیگه باور نمی کردم نمی دونم حالا چرا اون موقع فکر می کردم که باید حتما با یه پسر دوست باشم خوب منم کسی رو نداشتم که دورو ورم باشه که به من بگه این کارا آخرو عاقبت نداره که واقعا هم نداره ،5ماه گذشت و من دیگه هیچ سراغی ازش نمی گرفتم دیگه حالا به هر طریقی بود پیچوندمش. تا اینکه یه روز با همون دوستم زهره که بعد از اون مهمونی دیگه تا اون موقع ندیده بودمش رفتیم بیرون نمی دونم چی شد که بین راه وقتی به یه کافی نت بر خوردم گفتم بریم ببینم کسی برام پیغامی چیزی نذاشته برام جالب بود بعد این همه مدت ببینم کیا به یادم بودند، رفتم ونشستم وقتی آدیم باز شد چیزی که خیلی جالب بود این بود که بیشترین پیاما از امین بود و جالب تر اینکه آخرین پیام ماله هفته پیش بود ،درست یادم نیست ولی نوشته بود که شمارش عوض شده کفته بود به همون شماره اگر خواستم زنگ بزنم دسته برادرشه به اون میگه که من زنگ زدم ،یعنی باید خودمو معرفی می کردم . زهره همش غر می زد که بریم حوصلم سر رفت ،قبل از اینکه بیاییم بیرون داشتم با فرهاد حرف می زدم که زهره گفت گوشیو بده ببینم کیه این که اینقدر باهاش حرف میزنی گوشیو گرفت بعد از چند کلمه منو صدا کرد آخه من رفتم حاظر بشم زهره گفت این کیه بابا دیونس...اون پسره امینو ول کردی چرا ؟؟؟!! حالا این چیه ؟؟! دوست نداشتم به امین فکر کنم نمی خواستم یادم بیاد برای همینم جوابشو ندادم رفتم لباس بپوشم . همینم شدو تموم شد تا توی کافی نت وقتی دیدم امین بعد این همه مدت هنوز به یاد من بوده خیلی جا خوردم مثل ماست وا رفته بودم غرغرای زهره اعصابمو خورد کرد یه هو برگشتم گفتم زهره امین برام پیغام گذاشته ، زهره که از هیچی خبر نداشت کفت ول کن بابا پاشو بریم، گفتم باشه بریم نمی دونم من که اینقدر از دستش شاکی بودم چرا اینقدر خوشحال بودم ، رفتم به زهره گفتم کارت داری گفت آره ،کارتو داد زنگ زدم و سراغشو گرفتم و اونم اصرار که باید اسمتو بگی منم دیگه گفتم چه کار کنم زهره گفت بگو بابا چیزی نمی شه ، منم گفتمو رفتیم باز دوباره یاد امین یاد اون روزا که باهاش داشتم یادم افتاد ، تا خونه عذاب کشیدم چون به یاد آوردن اون خاطرات مساوی بود با به یاد اومدنه اون حرفاش اون غروره مضخرفش ،وقتی به این فکر می کنم که کسی منو اینقدر دسته کم بگیره حالم از خودم به هم می خوره... تا چند روز بعد از اون روز امین به من زنگ زد و دوباره به مرور زمان ما با هم دوست شدیم اولین بار که وقتی بعد از اون جریانات داشتم می رفتم سر قرار دلم شور می زد نمی دونم چرا ولی اصلا حالم خوب نبود ،ولی وقتی دیدمش همه چیز یادم رفت ،فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بوده واینکه چقدر دوستش داشتم ..... خلاصه اینکه دوستی ما دوباره شروع شد اما یه کمی صمیمی تر از قبل هر دو مون از اینکه دوباره همو پیدا کرده بودیم خوشحال بودیم ، از اینکه میدیم واقعا دوستم داره واینکه بیشتر بهش ایمان پیدا می کردم خوشحال بودم . خیلی باهم بیرون می رفتیم ولی تلفنی کم با هم حرف می زدیم ،چون اون نمی تونست رابطه منم کم کم با فرهاد کم رنگ تر می شد تا اینکه من یه خط موبایل خریدم ،برای اینکه راحت باشم ،می خواستم باهاش برم بیرون و بیام . من یه دوستی داشتم (سمیه)که رابطم باهاش خیلی خوب شده بود ، دیگه همش با اون بودم میرفتم با امین بیرون حتما یه سری جلو راه به اون میزدیم ... رابطه ها کم کم ثابت شد و من دیگه اگه اون پسره بهم زنگ نمی زد اصلا یادش نبودم چون واقعا برام مهم نبود تا اینکه یه روز از بس زنگ زده بود مجبور شدم که شماره همراهمو بهش بدم که شماره دادن همانا و کنه شدن اون همانا من اکثرا چون با امین بیرون بودم ، وقتی اون زنگ میزد من نمی تونستم جواب بدم برای همینم چون نمی خواستم امین بفهمه صدای زنگ موبایلو قطع می کردم ، وقتی می اومدم خونه چیزی حول و حوشه 20 تا تماس و داشتم ، دیگه داشتم از دستش خسته می شدم می خواستم دیگه آبه پاکی رو رو دستش بریزم و بگم دیگه بهم زنگ نزنه که تو همین گیر ودار بودم وقتی داشتم با امین از بیرون برمی گشتم که اول از اس ام اس دختر دایی امین شروع شد بهش گفتم این چرا تا حالا دست از سر توبر نداشته و از حرفا ترش کردمو قهر کردم داشتم می رفتم که امینم به حرف اومد و گفت :خودت چی الهام آخه چرا اینجوری می کنی و از این حرفا، یعنی امین آقا جریانه زنگای موبایل منو فهمیده بوده ولی به روم نمی آورده و منم خیلی ناراحت شدم از اینکه فهمیده بود، دیگه نتونستم بهش دروغ بگمو همشو براش تعریف کردم اونم هیچی نگفت یعنی هیچی نداشت که بگه ... بعد همون جابا کلی جر و بحث تصمیم گرفتیم که از اون لحظه به بعد دیگه با هیچ کسی نباشم اون دخترداییشو بزاره کنار منم فرهادو که همینم شد ازاون لحظه به بعد تصمیم گرفتم که دیگه کاری نکنم که از دستش بدم دوستی ما خیلی آروم و قشنگ ادامه داشت تا اینکه یه روز یه تصادف خیلی کوچیک کردیم، کوچیک بود اما ضربه بدی بهمون زد از نظر روحی جفتمون تا چند وقت تو فکر بودیم که چرا اینجوری شد ... گذشت و چند وقت بعدش یه روز ساعت حدودا 5 عصر بود امین می خواست با دوستش علی ... بره بیرون که من ازش خیلی بدم می یومد یعنی اصلا حسه خوبی نسبت بهش نداشتم هی بهش گفتم نه اونم گفت باید بره کلی بحث کردیم ولی اون داشت می رفت منم قطع کردم و گوشی رو هم خاموش کردم ولی ساعت 8 بود که زنگ زدم دیدم جواب نمیده از اینکه فکر می کردم به خاطر دوستش باهام قهر کرده لجم می گرفت ولی موضوع این بوده که علی آقا با 2تا از دوست دختراشون اومده بودن دنبال امین که آخرشم با همونا می گیرنشون و دیگه من امینو نمی بینم تا 2ماه بعدش کهنمی دونم می تونین بفهمین چقدر زجر کشیدم تا اینکه پیداش کردم ، موبایلشو فروخته بو انگار من باید تقاص پس می دادم نمی دونم توی اون مدت سمیه غیر از اینکه کمکم نکرد بلکه نمک رو زخمم هم می پاشید و می گفت دیدی امینت مثل بقیه پسرا بود دیدی اونم آب باشه شناگره خوبیه اما من باورم نمی شد فقط داشتم داغون می شدم ، اصلا باورم نمی شد همه اینارو می گذاشتم پا این پسره علی... ولی یه ذره که فکر می کردم می دیدم امین بچه که نبود اینقدر توی این فکرا بودمو داغون سمیه هم این وسط هی به من بگه امین به درد نمی خوره و از این حرفا و بیا با این دوست شو و بیا با اون دوست شو خلاصه اعصابم حسابی به هم ریخته بود نمی دونم چه جوری اون 2ماه تموم شد اما فقط به این نتیجه رسیده بودم که من اون احمقو خیلی دوست داشتم و نمی تونستم بی خیالش شم اما این برام جالب بود که چرا به من حتی از بیرون یه زنگ نمی زد حرصم گرفته بود ، دیگه حوصله این موبایلم نداشتم همش می دادم دست سمیه امین که زنگ نمی زد .... هر چند روز یه بار می رفتم از طرفای خونشون رد می شدم از جلوی آ پارتمانی که داشتن می ساختن که بالاخره یه روز دیدمش ، همین که دیدم حالش خوبه آروم گرفتم ...دیگه کارش نداشتم اما اون منو دید و اومد دنبالم ،اونقدر دیرم شده بود که فکر می کردم اگه برم خونه بابام رام نمی ده خونه ولی خونسرد بودم و خوشحال از اینکه پیداش کرده بودم ولی تحملش نمی تونستم بکنم خیلی نا مردی کرده بود این همه مدت منو گذاشته بود رفته بود و فقط تنها دلیلیش این بود که فکر می کرد تحت نظره درصورتی که علی همین طور دختر بازی می کردو ول بود خودم بارها دیده بودمش و از دوست دخترش سراغشو می گرفتم .... خلاصه اون شب امین ازم خواست برم تو ماشینو به حرفاش گوش کنم منم با اصرار سمیه رفتم سمیه مخالف بود ولی جلوی امین ازش دفاع می کرد از هر دوشون حرصم گرفته بود رفتم و نشستم اونم تنها دلیلش کاغذی بود که داد دسته من که برای بیمارستان بود که نشون میداد باباش مریضه ..... منو تا یه جایی رسوند نمی خواستم باهاش برم خونه پیاده شدم خودش گفت بهم زنگ می زنه ..... منم اصلا به روی خودم نیاوردم اما ازاون روز همش منتظرش بودم .................
هنوزم وقتی یاد اون روزا می افتم گریه ام می گیره ، هنوز خیلی از داستانم مونده خیلی اتفاقا افتاده ولی بزارین باشه برای بعد .......
هنوز ادامه داره ... |
|


