|
نمی دونم چی شد که اینقدر دیوانش شدم ... یه روزی اومد و گفت دوست دارم ، من بهش خندیدم آخه اون موقع توی اوج شیطنت هام بودم ،نمی دونستم عشق چیه و دوست داشتن چیه ...نمی دونستم ،به خدا نمی دونستم اما حالا نمی دونم اصلا چه جوری گذشت و چی شد اصلا ..که من عاشقش شدم .حالا می فهمم خندیدن به عشق یه عاشق ،چقدر اون عاشق رو عذاب می ده ....من عاشق شدم ،عاشق کسی که هیچ وقت فکر نمی کردم تو زندگیم مطرحش کنم .ببین کار دنیا رو ،بازی روزگار بد بازی با من کرد (آه )دوستای خوبم از این به بعد می خوام براتون از عاشق شدنم بگم ،امیدوارم خسته نشین .بعضی اوقات آدم از این سرنوشت بد رو دست می خوره ! منو بزارین جز تنبیه شدگان روزگار که دیگران بایداز من درس عبرت بگیرن!!!
|
|
